تبليغاتX
نقطه چین...

چند روزه حال اون خوب نیستسرش گیج میره بدنش درد میکنه...ناراحتم براش.وقتی مریضه خیلی مظلوم میشه!

امروز وقتی داشتم میرفتم سر کار یک صحنه جالب دیدم.یک دختر خانم خوشگل و خوش قد و بالاخیلی متشخص داشت دنبال  ادرس میگشت و از اونجا که نمیتونست ادرس رو پیدا کنه خیلی کلافه شده بود.یک آقای کچل و میانسال هم با رنوپی کی دنبالش راه افتاده بود!هر چی دختره کم محلی میکرد فایده نداشت.آقا دستش رو گذاشته بود رو بوق و همه خیابون داشتند نگاهش میکردند.

به هر حال دختره عصبانی شد و داد کشید:ای بابا دست از سر من بردار!میخوای ببری ناهار هایدا مهمونم کنی؟بیا این پول نا هار برو خودت دو تا ساندویچ بخور!اصلا"من تو ماشین تو جا میشم؟!(قدش خیلی بلند بود)همه داشتند میخندیدند.اما دختره حرص میخورد.مرده هم بد جوری خجالت کشیده بود.دلم براش سوخت.

نتیجه اخلاقی داستان اینه که...

نمیدونم دیگه زحمتش رو خودتون بکشید

دعا کنین اون حالش خوب بشه.

نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  توسط من و اون   | 


کنار سفید و سیاههای زندگی ما پر از تکرار مکررات است.

صبحها بیدار میشویم و تا زمانی که انرژی داریم کار میکنیم.کار که نه جون میکنیم.دل خوشیم به زمان مبهمی به نام آینده!! آینده کجاست؟کی به ما سر میزند؟ آینده همین روزمرگیهایی است که ما را در بند کشیده است.روزها ماهها سالها به سرعتی به نام عمرمان در حال عبورند و ما بدرقه کننده بدترین و بهترین آنها هستیم.شب فرا میرسد . شبی که باید آرامش و خواب را برایمان به ارمغان بیاورد.اما شبمان هم مشوش و لبریز از نگرانیهای روز بعد است.خوابی در هم و کابوس وار سراغمان می آید که نام آن را استراحت میگذاریم.

دلم میخواست در زمان دیگری بودم.شاید آنجا خواب آرام بود و روز زیبا.روزی آفتابی و هر چند طاقت فرسا از گرما اما سرشار از همزبانی هایی که اگر هم هر روز تکرار میشدند بودنمان را معنی میدادند. زندگی ما را همین تکراراها میسازد اما چه تکرار تلخی داریم این روزها.کنار همیم و فرسنگها دور.چنان غرق خودیم که تنهایی و سکوتمان را رنگ زندگی زده ایم.همسفر روزمرگی من از من نرنج که بدون حضور تو دلیلی برای ادامه این روزها برای رسیدن به مبهم آینده ندارم.

راستی همقطاران اگر آینده را دیدید بگویید با ما که به دنبالش میدویم مهربانتر باشد!

 

گفتم: "بهار

       - خنده زد و گفت:

       -"ای دریغ

        "دیگر بهار رفته نمی آید.

گفتم: "پرنده؟

       گفت:

       "اینجا پرنده نیست.

       "اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست.

گفتم:

       -درون چشم تو دیگر ......؟

گفت:

       "هرگز نشان زباده ی مستی دهنده نیست.

       "اینجا به جز سکوت ـ سکوتی گزنده نیست .

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  توسط من و اون   | 


از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

اااه  ای خدای قادر بی همتا

یک دم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه من بینی

این مایه گناه و تباهی را

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده  اااه رهایش کن

یا خالی از هوا و هوس دارش

یا پایبند مهر و وفایش کن

تنها تو آگهی و تو میدانی

اسرار آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفای نخستین را

اااه ای خدا چگونه تورا گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

از دیدگان روشن من بستان

شوق بسوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

یک شب زلوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفا کاری

در عشق تازه فتح رقیبش را

اااه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

راضی مشو که بنده ی نا چیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

راضی مشو که سیل سرکشش را

در پای جام باده فرو بارد

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر ار نیاز مرا بشو

اااه ای خدای قادر بی همتا

 

نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387  توسط من و اون   | 


تو یک مجله مثلا" خانوادگی داستانی رو خوندم که هیچ جوری نمیتونم در ذهنم حل و فصلش کنم! شاید شما بتونید!

 داستان تو یکی از همین نشریات زرد ــ به قول مطبوعاتیها ــ در قسمت همراز مجله چاپ شده بود. من معمولا" این صفحه از مجلات رو نمی خونم. میدونیند به نظرم فرقی نداره که مشکل اون آدم چی هست.چون به هر حال جوابها از چند صورت خارج نیست. معمولا" یا یک دختر کم سن و سال عاشق یک پسر کم سن و ساله و یا بر عکس و جواب همیشه این بوده که:

ـــ دخترم یا پسرم! عشقهای اینچنینی سر انجام خوشی ندارند و بهتره که به درستون برسید و بعد از رسیدن به مدارج با لای علمی و پیدا کردن شغلی آبرومند به فکر ازدواج و عاشقی باشید و .....

حالا کاری نداریم که همه اینها خودش یک، چند صد سالی وقت میبره و تازه دکترها و مهندسها هم دارند راست راست راه میرن!

به هر حال از مو ضوع خارج نشم. این بار که داشتم سر سری از مطالب رد میشدم چشمم خورد به یک تیتر عجیب و دردناک که با رنگ قرمز نوشته شده بود:

                                     از ۱۱ سالگی در حال ازدواج های مکرر

این خانم ــ فعال ــ که از همراز مجله راهنمایی و کمک خواسته بود، اولین بار در سن ۸ سالگی توسط پدر محترمشون نامزد شده بود! در ۱۱ سالگی به خانه شوهر رفته بود و در ۱۳ سالگی بچه دار شده بود!زمانیکه دختر این خانم ۱ ساله بوده از شوهرش جدا میشه. تفاوت سنی این خانم با تنها دخترش فقط ۱۲ـ۱۳ سال بوده !! هی میگن زود بچه دار بشید تا تفاوت بین نسلها پیش نیاد همینه دیگه!

اما ازدواج دوم این خانم زمانیکه ۱۹ ساله بوده اتفاق می افته یعنی درست سنی که خیلی از دختر خانمها تازه دارند راه زندگیشون رو انتخاب میکنند. این بار با یکی از اقوام ازدواج میکنه و صاحب یک پسر میشه. اما متاسفانه این بار هم زندگیشون دوام زیادی نمیاره و بعد از ۶ سال شوهرش، خانم رو وادار به طلاق میکنه بدون اینکه حتی دلیلش رو بگه! مهریه خانم رو هم تمام و کمال پرداخت میکنه. خوب باز هم جای شکر داره.

خانمی ۲۵ ساله با سابقه دو بار زدواج، مهریه اش رو که در واقع همه دار و ندارش بوده به یک بنگاه دار میده تا خونه ای براش اجاره بکنه. از اونجایی که آقایون معمولا" بسیار خیر هستند و این آقا هم از این قاعده کلی مستثنی نبودند،از خانم خواستگاری میکنند. این آقا همسر اولش رو طلاق داده بوده. خانم هم که اصولا" با نه میونه خوبی نداشتند، به بنگاه دار جواب مثبت میدند!!! بعد از مدتی شوهر این خانم با همسر اولش آشتی میکنه و به این ترتیب هر دو خانم رو در کنار هم وارد زندگیش میکنه.

قابل توجه آقا پسرهای نسل روغن نباتی، یاد بگیرید.

این خانم از زندگی اش، خوب یا بد راضی بوده، به قول معروف سایه سری داشته، آقا بالا سری داشته و از این حرفها! اما انگار روزگار سر سازش با هاش نداشته چون شوهر این خانم راهی اصفهان میشه و دیگه برنمیگرده. همسرش به روزنامه آگهی میده تا از شوهرش خبری بگیره و متوجه میشه که شوهرش زندانی شده. بچه رو از شوهرش میگیره و بدون گرفتن نفقه و مهریه و هیچ خرجی از شوهرش جدا میشه!

در حال حاضر ۵ ساله که از متارکه این خانم گذشته و پسرش ۱۷ ساله است. خواستگاران زیادی داره اما پسرش با ازدواجش مخالفه و در واقع اجازه ازدواج مجدد رو به مادرش نمیده!! و خانم محترم، علیرغم شکستهای پی در پی هنوز احساس نیاز به وجود یک تکیه گاه میکنه و دوست داره که ازدواج بکنه! اما نظر خانواده این خانم خیلی جالبه!

اونها عقیده دارند که جون چندین بار در ازدواج شکست خورده، بهتره که از شکست بعدی پرهیز بکنه.

اما واقعا" گذشته از شوخی این دردناک نیست؟! سرنوشت یک آدم خیلی راحت دست به دست میچرخه و هر کس بنا به سلیقه خودش نظری میده و تصمیمی میگیره! مهمتر از همه خود این آدم هست که هیچ تلاشی برای به دست گرفتن افسار زندگیش و سعی در بهتر شدنش، نمیکنه.

خانواده ای که در ۸ سالگی دخترشون رو وادار به ازدواج میکنند و حالا اسم اشتباه  وحشتناک خودشون رو می ذارند " شکست" و به این خانم امر میکنند که ازدواج نکن!!

پسر ۱۷ ساله ای که حتما" از بدبختیهایی که مادرش کشیده بی خبره و به خودش اجازه میده که به مادرش امر بکنه و براش تعیین تکلیف بکنه!!

اما نمیدونم این خانم با این همه تجربه بد و تلخ چطور باز هم حاضره با یک مرد زیر یک سقف زندگی کنه؟! چرا یک زن به محض تنها شدن میترسه و فکر میکنه که حتما" یک نفر باید مواظبش باشه؟ شوهر یعنی اینکه فقط بشوری و بسابی و بچه بزرگ کنی و اون در عوض از تو مراقبت کنه و اسمش روی تو باشه؟! پس عشق، محبت و علاقه چی کاره هستند؟!

نمیدونم یا من هنگ کردم یا این خانم واقعا" مشکل داره!

 

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385  توسط من و اون   |