تبليغاتX
نی نی کوچولو
از 11 سالگی تا امروز در حال ازدواج های مکرر!
تو یک مجله مثلا" خانوادگی داستانی رو خوندم که هیچ جوری نمیتونم در ذهنم حل و فصلش کنم! شاید شما بتونید!

 داستان تو یکی از همین نشریات زرد ــ به قول مطبوعاتیها ــ در قسمت همراز مجله چاپ شده بود. من معمولا" این صفحه از مجلات رو نمی خونم. میدونیند به نظرم فرقی نداره که مشکل اون آدم چی هست.چون به هر حال جوابها از چند صورت خارج نیست. معمولا" یا یک دختر کم سن و سال عاشق یک پسر کم سن و ساله و یا بر عکس و جواب همیشه این بوده که:

ـــ دخترم یا پسرم! عشقهای اینچنینی سر انجام خوشی ندارند و بهتره که به درستون برسید و بعد از رسیدن به مدارج با لای علمی و پیدا کردن شغلی آبرومند به فکر ازدواج و عاشقی باشید و .....

حالا کاری نداریم که همه اینها خودش یک، چند صد سالی وقت میبره و تازه دکترها و مهندسها هم دارند راست راست راه میرن!

به هر حال از مو ضوع خارج نشم. این بار که داشتم سر سری از مطالب رد میشدم چشمم خورد به یک تیتر عجیب و دردناک که با رنگ قرمز نوشته شده بود:

                                     از ۱۱ سالگی در حال ازدواج های مکرر

این خانم ــ فعال ــ که از همراز مجله راهنمایی و کمک خواسته بود، اولین بار در سن ۸ سالگی توسط پدر محترمشون نامزد شده بود! در ۱۱ سالگی به خانه شوهر رفته بود و در ۱۳ سالگی بچه دار شده بود!زمانیکه دختر این خانم ۱ ساله بوده از شوهرش جدا میشه. تفاوت سنی این خانم با تنها دخترش فقط ۱۲ـ۱۳ سال بوده !! هی میگن زود بچه دار بشید تا تفاوت بین نسلها پیش نیاد همینه دیگه!

اما ازدواج دوم این خانم زمانیکه ۱۹ ساله بوده اتفاق می افته یعنی درست سنی که خیلی از دختر خانمها تازه دارند راه زندگیشون رو انتخاب میکنند. این بار با یکی از اقوام ازدواج میکنه و صاحب یک پسر میشه. اما متاسفانه این بار هم زندگیشون دوام زیادی نمیاره و بعد از ۶ سال شوهرش، خانم رو وادار به طلاق میکنه بدون اینکه حتی دلیلش رو بگه! مهریه خانم رو هم تمام و کمال پرداخت میکنه. خوب باز هم جای شکر داره.

خانمی ۲۵ ساله با سابقه دو بار زدواج، مهریه اش رو که در واقع همه دار و ندارش بوده به یک بنگاه دار میده تا خونه ای براش اجاره بکنه. از اونجایی که آقایون معمولا" بسیار خیر هستند و این آقا هم از این قاعده کلی مستثنی نبودند،از خانم خواستگاری میکنند. این آقا همسر اولش رو طلاق داده بوده. خانم هم که اصولا" با نه میونه خوبی نداشتند، به بنگاه دار جواب مثبت میدند!!! بعد از مدتی شوهر این خانم با همسر اولش آشتی میکنه و به این ترتیب هر دو خانم رو در کنار هم وارد زندگیش میکنه.

قابل توجه آقا پسرهای نسل روغن نباتی، یاد بگیرید.

این خانم از زندگی اش، خوب یا بد راضی بوده، به قول معروف سایه سری داشته، آقا بالا سری داشته و از این حرفها! اما انگار روزگار سر سازش با هاش نداشته چون شوهر این خانم راهی اصفهان میشه و دیگه برنمیگرده. همسرش به روزنامه آگهی میده تا از شوهرش خبری بگیره و متوجه میشه که شوهرش زندانی شده. بچه رو از شوهرش میگیره و بدون گرفتن نفقه و مهریه و هیچ خرجی از شوهرش جدا میشه!

در حال حاضر ۵ ساله که از متارکه این خانم گذشته و پسرش ۱۷ ساله است. خواستگاران زیادی داره اما پسرش با ازدواجش مخالفه و در واقع اجازه ازدواج مجدد رو به مادرش نمیده!! و خانم محترم، علیرغم شکستهای پی در پی هنوز احساس نیاز به وجود یک تکیه گاه میکنه و دوست داره که ازدواج بکنه! اما نظر خانواده این خانم خیلی جالبه!

اونها عقیده دارند که جون چندین بار در ازدواج شکست خورده، بهتره که از شکست بعدی پرهیز بکنه.

اما واقعا" گذشته از شوخی این دردناک نیست؟! سرنوشت یک آدم خیلی راحت دست به دست میچرخه و هر کس بنا به سلیقه خودش نظری میده و تصمیمی میگیره! مهمتر از همه خود این آدم هست که هیچ تلاشی برای به دست گرفتن افسار زندگیش و سعی در بهتر شدنش، نمیکنه.

خانواده ای که در ۸ سالگی دخترشون رو وادار به ازدواج میکنند و حالا اسم اشتباه  وحشتناک خودشون رو می ذارند " شکست" و به این خانم امر میکنند که ازدواج نکن!!

پسر ۱۷ ساله ای که حتما" از بدبختیهایی که مادرش کشیده بی خبره و به خودش اجازه میده که به مادرش امر بکنه و براش تعیین تکلیف بکنه!!

اما نمیدونم این خانم با این همه تجربه بد و تلخ چطور باز هم حاضره با یک مرد زیر یک سقف زندگی کنه؟! چرا یک زن به محض تنها شدن میترسه و فکر میکنه که حتما" یک نفر باید مواظبش باشه؟ شوهر یعنی اینکه فقط بشوری و بسابی و بچه بزرگ کنی و اون در عوض از تو مراقبت کنه و اسمش روی تو باشه؟! پس عشق، محبت و علاقه چی کاره هستند؟!

نمیدونم یا من هنگ کردم یا این خانم واقعا" مشکل داره!

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2 AM توسط من و اون |
اون روزها رو یادت میاد؟

یادمه وقتی که کوچیک بودم ـ حدود ۴ یا ۵ ساله ـ تنهایی رو کاملا" احساس میکردم. فقط ذهن کودکانه ام نمیتونست اسم درستی برای احساسم پیدا کنه! اون زمان ما خونه مامان بزرگم اینها زندگی میکردیم. یک خونه بزرگ دو طبقه که عاشقش بودم.ما مان صبح تا عصر سرکار بود و با با هم شهرستان کار میکرد. هفته ای یک بار مرخصی داشت و میتونست بیاد پیش ما. یادمه هیچوقت شبها راحت نمی خوابیدم،چون تمام مدت نگران این بودم که هوا روشن بشه و وقت رفتن ما مان برسه!!

ما مان سعی میکرد ساکت و بی سر و صدا کارهاش رو بکنه و قبل از اینکه من از خواب بیدار بشم، بره سر کار.اما این اتفاق در طول چند سالی که مامان کار میکرد، هرگز نیفتاد! ما مان ساده من ، حدس میزد من طبق عادت از خواب میپرم اما حقیقت این بود که من تمام شب رو بیدار بودم. شاید برای همین بود که همیشه ضعیف و لاغر بودم!

اما تراژدی زمانی اتفاق می افتاد که ما مان به هر حال مجبور بود بره و اونو قت من خودم رو به در و دیوار میکوبیدم و زار میزدم تا شاید مانع رفتن ما مان بشم، اما بی فایده بود! مامان بزرگم هم پا به پای من گریه میکرد. آخی قربونش برم هنوز هم که هنوزه، اگه گریه کنم با من گریه میکنه! بعد از اینکه ما مان با ضجه های صبحگاهی من بدرقه میشد، تازه نوبت لجبازیهای من بود.

ـ من مهدکودک نمیرم!

ـ صبحونه نمیخورم!

ـ سرم درد میکنه!

ـ دلم داره میترکه!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

خلاصه داستانی بودم در نوع خودم. اما تمام لذت و خوشحالیم موقعی شروع میشد که آرم برنامه کودک رو میشنیدم. این آرم بهم میگفت که ساعت ۵ بعد ازظهر شده و ما مان الانه که بیاد خونه! دلم مالشی میرفت که نگو و نپرس!ما مان که میرسید خونه به طرفش پرواز میکردم! اما خوب ما مان هم خسته بود و هم بی حوصله. اولش تحویلم میگرفت و قاقالی لیهایی که حق السکوتم بود بهم میداد، به حرفهام گوش میکرد و بغلم میکرد و ...اما کم کم ته مونده انرژی اش، ته میکشید و من میموندم و حوضم! من میموندم و عروسکهام و دکتر بازی! اینقدر به این عروسکهای بیچاره آمپول میزدم که نگو .

همون زمان و تو همون عالم بچگی که خیلیها فکر میکنند دنیای بی خیالی و خوشیه، فقط از کل هفته یک روز مال من بود! جمعه!شاید به خاطر همین بود که خیلی دیر اسم بقیه روزهای هفته رو یاد گرفتم.جمعه ها هم ما مان رو داشتم و هم با با رو! این برای من مثل یک رویا بود که حتی نمی خواستم ثانیه ای از اون رو هدر بدم! این بار هم شبها نمی خوابیدم چون منتظر صبح بودم که بهم ثابت بکنه رویای من واقعیه!

میدونم که ما مان و با با اگه اون همه کار کردند، به خاطر من و آینده ام بود اما به جا موندن یک ذهن آشفته هم جزیی ازهمون آینده طلایی شد که اونها می خواستند برام بسازند! شاید آینده همون روزها و لحظه های خوب کودکیم بود که از دست دادم و دادند!

چیزی که حالا بیشتر از همه زجزم میده، فکر این که بچه خودم هم احتمالا" شرایطی مشابه خواهد داشت! اما یک فرق بزرگ و جود داره، اینکه من یا تمام کسایی که مثل من کار میکنند، راه دیگه ای ندارند!زندگی ماشینی امروز چیزی جز این رو قبول نداره و اگه تو پا به پاش نری، اون برای تو صبر نمیکنه! بیچاره بچه های ما! چه سرد و مکانیکی بزرگ میشن! نه خبری از پارک هست و نه بستنی! اونها به جای گردش رفتن بازیهای کامپیوتری و یا حرف زدن با دوستهای مجازی رو ـ که شاید هیچوقت هم نبیننشون ـ ترجیح میدن!چه انتظاری میشه از این بچه ها داشت؟ اینکه پر انرژی و سر حال باشن و آینده مملکت رو بسازند؟! اینکه به پدر و مادرهاشون عشق بدن؟! چیزی که بهشون داده نشده و ازشون انتظار میره که پس بدن؟!

کاش فقط بچه ها ی ما یاد گرفته باشن که اگه یک روزی احساس تنهایی کردن، اگه یک کوه حرف دارند و نمیدونن باهاش چی کار کنن، چطوری باید خودشون رو سبک بکنند؟ چطوری باید با احساسشون کنار بیان؟

عروسکهای من اگه حرف نمیزدند اما در باور کودکیهای من، حرفهام رو میفهمیدند! ببینم کامپیوتر و چت و پلی استیشن و... هم میتونند احساس تنهایی یک بچه رو بفهمند؟!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 2 AM توسط من و اون |
آقایون بستنی محبت میل دارید؟!
طرز تهیه این بستنی رو فقط به شما یاد میدم. چون بسیار کاری و اثر بخشه. اگر میخواهید هر چه بیشتر تو دل شوهرتون جا بشید حتما" این بستنی رو یک بار امتحان کنید.

ابتدا یک قطعه شکلات را کاملا" خرد کنید. بعد ورد مهر و محبت را به تعداد حروف اسم شوهر بخوانید و به آن فوت کنید! مثلا" اگر اسم همسرتان شمس الله است، ۷ بار ورد را بخوانید و فوت کنید.

بعد خامه رو به شکلات اضافه کنید. توجه کنید که این مرحله سخترین مرحله تهیه بستنی مورد نظر است. چون شما باید خامه را شب قبل هنگامی که آقای محترم خواب هستند، به لباسشان بمالید! به طوریکه خواب همسرتان کاملا"شیرین شود!

تذکر:لباس آغشته به خامه را باید حتما" دور بریزید وگرنه جادو اثر خود را از دست میدهد. در واقع اینطوری از زحمت شستن لباس هم آسوده میشوید.

حالا نوبت به اضافه کردن ماست است. ماست باید از چند ماه قبل در یخچال مانده باشد تا کاملا" ترش شده باشد. طوریکه به جوشش بیفتد. توجه داشته باشید که این جوشش در معده همسر شما، باعث میشود تا او هر چه بیشتر در تب عشقتان بسوزد!

در نهایت تمام مواد را در مخلوط کن بریزید و بعد بگذارید در فریزر تا سرد و سفت شود.ممکن است این معجون به هیچ وجه طعم بستنی نداشته باشد، اما کافیست هنگام خوردن به همسرتان تلقین کنید که این بستنی بهترین و خوشمزه ترین و در عین خال رژیمی ترین بستنی دنیاست که شما فقط برای او آماده کرده اید!

 موفق باشید!

تذکر بسیار مهم: این بستنی در مورد خانمها اثر کاملا" معکوس خواهد داشت! بنابراین از آقایان محترم تقاضا میکنم، که از این بستنی به خانمتان تعارف نکنید!

                                                                                

                                                             مدیریت آموزشگاه بین المللی جادو و جنبل


 فقط خواستم یک زنگ تفریح کوچولو به همه بدم!

مرسی که با حوصله چرندیاتم رو میخونید و کامنت میذارید.

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 1 AM توسط من و اون |
تکرار
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، طبق معمول رفتم جلوی آینه! به صورتی که در عین آشنایی باز هم برام عجیبه نگاه کردم. باز هم مثل دفعه های قبل یک جمله تکراری گفتم.

-کاشکی صورتم یک شکل دیگه بود!

نمیدونم چرا این مثلا" آرزو رو مدام برای خودم تکرار میکنم؟! خیلی مواقع این اتفاق برام افتاده که فکر میکنم کاش شبیه یکی دیگه بودم. یا کاش امروز به جای صورت همیشگی یک آدم جدید رو تو آینه میدیدم! نمیدونم این اتفاق برای شما هم افتاده یا نه. اما به هر حال انگار قیافه های آدمها هم مثل رنگ دیواها یا دکور خونه، براشون قدیمی میشه، یکنواخت میشه و کسل کننده. اون وقته که با خودمون میگیم کاش یکی پیدا میشد که سر تا پامون رو تغییر بده. تو یک کتابی خوندم که این هم یک جور رویا است اما بیمار گونه! کسانیکه دچار افسردگی هستند این آرزو رو زیاد میکنند. معمولا" تکرار، آدمها رو خسته میکنه اما نمیدونم چرا زندگی بزرگترین تکرار عالمه! به قول اون ( من عاشق تکرارم چون عاشق زندگیم)

اما خودمونیم این رویای تغییر قیافه در حال حاضر دست نیافتنی نیست. خصوصا" در مورد دماغ!! دیگه تمام بینی ها نوک بالا و ظریف شدند. اصلا" چیزی به اسم بینی گنده وجود نداره! یا اگه هم داره چاره اش خیلی راحته. فکر کنم کم کم کار به جایی برسه که کساییکه بینی اشون رو عمل نکردند سرشون رو بالا بگیرند و به همه فخر بفروشند که این دماغ خودمه! کوچیک یا بزرگش مهم نیست. مهم این که بین این همه بینی خوش فرم و نوک بالا، تکه یا به عبارتی گنده و آویزونه!

" اون" فکر میکنه که گاهی وقتها جراحی لازمه اما آقایون عقیده دارند که زیبایی طبیعی بهتره اما در عمل چیز دیگه ای رو ثابت میکنند! البته نه همشون. یادمه یک آشنایی داشتیم که بینی خیلی بزرگی داشت. اما هر وقت حرف از عمل بینی میزد پدرش خیلی حق به جانب و جدی میگفت:

-بینی به این کوچیکی و زیبایی چه احتیاجی به عمل داره؟!

کسی هم جرات نمیکرد که با نظرش مخالفت کنه چون بینی این خانم کاملا" شبیه پدرش بود! به همون کوچکی و زیبایی و شاید حتی زیباتر! نظر ما ما نم هم جالبه در واقع اون اعتقاد داره هر چیزی که آدم رو زیباتر و آراسته تر جلوه بده، انجامش خوبه. اما از اونجایی که حتی از آمپول هم میترسه هرگز زیر بار جراحی نمیره.

وای ببخشید!همه اینها رو گفتم که فقط بگم امروز صبح دلم میخواست کس دیگه ای رو به جای خودم تو آینه ببینم!!

اگه دارید میگید خوب این رو از اول میگفتی باید بگم در این مورد باهاتون کاملا" موافقم!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 9 PM توسط من و اون |
فهرست
رنگ پشت زمینه:
من نوشتن رو دوست داشتم و دارم. همیشه و هر زمانی احساسم رو خیلی راحت روی کاغذ می آوردم و جالب اینجا بود که وقتی شروع به نوشتن میکردم دیگه نمیتونستم ادامه اش ندم! بعد اون به من پیشنهاد کرد که یک بلاگ درست کنم. بلاگم رو دوست دارم اول به خاطر اینکه فکرهام رو میریزم توش و دوم به خاطر اینکه نمادی از من و اونه برای هر کسی که بلاگم رو میخونه.
مرسی از همه اونهایی که بلاگم رو می خونند و نظر میدند.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

نوشته های پیشین


85/05/01 - 85/05/07
85/04/22 - 85/04/31
85/04/08 - 85/04/14
85/03/22 - 85/03/31
85/03/01 - 85/03/07
85/02/22 - 85/02/31
85/02/05 - 85/02/21

پيوندها


مون
خودش وروجکه
گلین
آیدا شیطونک
سارا (نوه کوچولوی من)
بهمن ( پسر گلم)
سوگند خانم فراموشکار
مریم جونی
شیلا
جادوگر پیر
سحر ما مانی(دختری از جنس بلور)
قالبهای Bonyanalam

آمار وبلاگ


افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

طراح قالب





Download RssReader

POWERED BY
BLOGFA.COM
This Template Designed By Bonyanalam
© All Rights Reserved